تبليغاتX
welcome to my hell

welcome to my hell

لعنت به خاطرات تلخ

مادربزرگ هروقت سر سجاده مینشست

هر دعایی میکرد برآورده میشد

شاید باقی عمرم را

صرف پیدا کردن کلید انباریی کنم

که مادربزرگ سجاده اش را در آن جا گذاشت

و رفت ...

+نوشته شده در 87/05/30ساعت19:54توسط hellish | |

یه دختره گرگه هست که تصمیم گرفته یه بره بشه

یه بره ی کوچولوی شیطون

که فقط تو بغل چوپونش آروم بشه

چوپونشم یه صدای گرم داشته باشه

کلی هم لالایی بلد باشه

آخه میدونین... این گرگه خسته شده از پاره کردن شیکم بره های دیگه

...

یه تحولی لازمه...

 

پ.ن: چوپونش از این کلاه سایه بون دارا نداشته باشه لطفا"! بدون کلاه قشنگتره

 

+نوشته شده در 87/05/20ساعت15:4توسط hellish | |

یه دختره هست که حواسش هیچ وقت جمع نیست

خودش هست حواسش نیست ولی

این دختره همیشه در حال جمع و جور کردن تیکه های حواسشه

چند وقتیه یه تیکه از حواسش افتاده تو سینمای خیابون بالایی

یه سری چیزای دیگه هم با این تیکه از حواسش اونجا جا مونده

اما امشب این دختره تصمیم گرفته از این به بعد

مغزشو با یه بند تنبون ببنده

که هی تیکه های این حواس ک ی ر ی شو گم نکنه

 

+نوشته شده در 87/05/12ساعت21:45توسط hellish | |

ساعت۲۲:۵۰ دقیقه روزه چهارشنبه (عید مبعث) توی پارک بهشت مادران ۴-۵ تا پسر دوره حوض وایساده و چندتا نشسته بودن ما هم یه ذره دور تر از حوض اما روبه روش نشسته بودیم یه پسر ۱۱-۱۲ ساله داشت خیلی با اعتماد به نفس (کاذب) می دویید که بره از رو حوض بپره ووووو اونیکه نباید می شد شد بله ه ه اون پسره با اعتماد به نفس با مخ اومد داخل حوض!!  اون پسرایی که کناره حوض بودن دونفرشون خواببیدن رو زمینو خواندیدن ۱ نفرشونم اینقدر بالا و پایین پرید و خندید که خسته شد اومد بشینه کناره جدول که با مخ افتاد تو چمناا ....

و پسره ی با اعتماد به نفس مو قعیت و که اینجور دید سرشو انداخت پایینو زد پیچه بقل!

و منه بدبختم که لحظه لحظه ی این صحنه رو دیده بودم... نمی دونستم بخندم یا بمیرم از خنده...

چند لحظه بده حادثه یکی از  اون پسرای کنار حوض داشت ادای اون پسره ی با اعتماد به نفسو در می اوردن در موقعیت های مختلف برسی می کردند که وای ی ییییی یدفعه رفت با جفت پا تو حوض ...

و من هم از خنده ترجیح دادم پارکو ترک کنم...

 

+نوشته شده در 87/05/10ساعت15:8توسط evil | |

دو سال پیش همین موقعها بود

که دو نفر برای اولین بار دستای همو گرفتن

با خجالت

پارسال همین موقعها بود

که همون دو نفر برای آخرین بار دستای همو گرفتن

با بغض

امسال همین موقع ها

اون دونفر دوباره همدیگرو دیدن

ولی دیگه دستای همو نگرفتن

و فکر میکنم نه سال دیگه نه دو سال دیگه نه یه قرن دیگه

و نه هیچوقت

دوباره دستای همو بگیرن

+نوشته شده در 87/05/02ساعت13:3توسط hellish | |

سلام خدا جان

امیدوارم حالت خوب باشد

ما هم به لطف شما خوبیم

اینجا همه چیز خوب است

فقط بابا دیگر شبها خانه نمیاید

و علی دستش سنگین شده

الیکا هم یه کم خیلی وقتها گریه میکند

آخرین باری را  که مامان مرا بوسید یادم نمیاید

جایت خالی اینجا همه چیز عالیست

۲-۳ سالی میشود پسر بازی نمیکنیم

برای بستنی هم لباس مامان را نمیکشیم و گریه نمیکنیم

همان کفشهای ۲-۳ سال پیش را میپوشیم

هنوز پاره نشده اند

هنوز هم بزرگ هستند

هنوز هم کثیفند

شاید روزی بشویمشان

اینجا همه چیز عالیست

فقط جیبهایمان خالیست

خداجان ما اینجا همه چیز داریم

غیر از کمی مرگ

اگر میشود برایم مقداری مرگ بفرست

بعدا" از خجالتت در می آیم

آخر میدانی...

الان جیبهایم خالیست

 

                                                  مواظب خودت باش

                                                      به امید دیدار

                                                         

+نوشته شده در 87/04/26ساعت13:26توسط hellish | |

ــ حاجی لک لک در کجایی؟

ــ در بلندی

ــ چی می خوری؟

ــ نون قندی

ــ مال من کو؟

ــ گربه پیچونده ..

...

ــ ما تا کی باید نون قندی بخوریم؟

ــ مگه نون قندی دوست نداری؟

ــ نه من آیس پک بیشتر دوست دارم

ــ رو زمین بیشتر از این گیر نمیاد!

ــ تو آسمون چی؟

ــ نمی دونم!

 

اینجوری شد که پسرخاله م رفت تو آسمونا 

رفته پیش خدا ازش آیس پک بگیره

...

 

پ.ن۱: برای چهلمش یه پست زدم... ۱۹۰ قدش بود!!!

پ.ن2: طی یک عملیات ضربتی کامپیوترم رو به همرام نیوفلدراش به درک واصل کردم

 

+نوشته شده در 87/04/18ساعت20:32توسط hellish | |

 

حساب همه جایش را کرده بودم

پشت بام ها را خوب بلدم

نه از این طرف می افتادم

نه از آن طرف

دیگر نمی دانستم از وسط بام هم میشود افتاد!

پ.ن۱: روزه ننه را به تمام دختران زنان و مامانان مقیم داخل و خاج تبریک می گوییم.

پ.ن۲: فردا کارنامه میدن خیرشون. دعا کنین بیشتر از ۴تا نکاشته باشم...

+نوشته شده در 87/04/04ساعت17:1توسط hellish | |

هان؟ چی؟ اگه ۲۴ ساعت مونده باشه به ته خط چی کار میکنم؟ ..

قبل از هر کاری میرم این یارو ارشادیه که اون سری تو پارک لاله دهنمو سرویس کرد چاقو میکنم

 (چه جوری از چنگ پلیسا فرار میکنم خیلی خشنه مراعات بچه های زیر ۳سالو کردم ننوشتم)

ماشین بابایی رو پیچ میدم میرم یه جای خیلی دور

تو اون جای خیلی دور یه نفرو انقدر نگاه میکنم که سیر بشم

بعد بر میگردم تهران

یه تلفن میزنم همه بروبکس بریزن استیریت بال خیابون ویلا تا شب بسکتبال بزنیم

شب که شد با همون بروبکس خراب میشیم چهارراه ولیعصر

خیابونو میبندیم که اول این اوتوبوسای BRT سرویس بشن (از بس دهنم تو اینا سرویس شده)

بعد شروع میکنیم رقصیدن

نهایاتا" مامورای ارشاد میان مسبب این برنامه هارو (منو) جمع میکنن میبرنم بازداشتگاه

قبل از اینکه بتونن ازم شماره خونمونو اعتراف بگیرن و نهایتا" بابا بیاد منو به درک واصل کنه

۲۴ ساعتم تموم میشه خودم اتوماتیک به دیار باقی فرار میکنم

 

دمت گرم زهرا با این سوال طرح کردنت خدایی حال کردم

منم سحر و ۰۲۱بکس و فرناز و شیک و کاکتوس باعطریاس و یه آدم کمی معمولی و مریم رو دعوت میکنم

پ.ن: این امتحانای- بیب - ک - بیب- م- بیییب- ....بیییییییییب- هم تموم شد بالاخره!!! آخیش.

+نوشته شده در 87/03/30ساعت1:45توسط hellish | |

ما خیلی دنبال کودک احمق درونمان گشتیم

ما خیلی خیلی دنبال این کودک احمق درونمان گشتیم

و کم کم به این نتیجه رسیدیم که کودکی احمقی درون ما نیست

تمام حماقت ما

در همان احمقی که در آینه می بینیم

خلاصه میشود

 

پ.ن:به مناسبت تعطیلی ها یه پست زدم

+نوشته شده در 87/03/15ساعت1:15توسط hellish | |